حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
215
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
در تاريخ دوّم ذى الحجّهء 298 بحكومت آنجا برقرار گرديد . امّا سبكرى چون نخواست يا نتوانست مالى را كه بايد ساليانه ببغداد روانه دارد بفرستد مقتدر لشكر به قصد او فرستاد و سبكرى شكست يافته در 299 از شيراز بكرمان گريخت و چون روى آمدن بسيستان نداشت از راه لوت بهرات رفت و تسليم امير احمد شد و اين امير هم كه گويى جز نوكرى نسبت بخلفاى عبّاسى منظورى ديگر در زندگانى نداشت سبكرى و ابو على محمّد بن ليث هر دو را بدار الخلافه پيش مقتدر روانه كرد و خليفه ايشان را بحبس انداخت . اميرزادگان ديگر صفارى امير احمد بعد از دو ماه سيمجور را از ولايت سيستان برداشت و آن را بپسر عمّ خود ابو صالح منصور بن اسحاق « 1 » سپرد ابو صالح و لشكريان او بمردم سيستان آزار بسيار رساندند مخصوصا از ايشان فرقهء خوارج كه مردمى آزادمنش و استقلالخواه بودند از اين استخفافها عاصى شده در سال 300 بر ابو صالح و سامانيان شوريدند و ابو صالح را گرفته در قلعهء ارگ سيستان حبس كردند و با پسر ده سالهء يعقوب بن محمّد بن عمرو بن ليث يعنى ابو احفص عمرو بيعت كردند احمد مجدّدا حسين بن على مرورودى را بفتح سيستان مأمور كرد . حسين بن على پس از نه ماه محاصرهء شهر بالاخره بر آنجا دست يافت و ابو حفص عمرو را گرفت و ببخارا فرستاد . احمد هم بار ديگر سيمجور را بامارت سيستان نامزد نمود و ابو صالح را بحكومت نيشابور مأمور نمود . اگرچه سيستان از تاريخ سال 300 از نو مسخر سامانيان شد و از جانب ايشان و خليفهء بغداد هرچند گاهى كسى بحكومت آنجا نامزد ميشد امّا مردم سيستان كه همواره يادگارهاى عهد يعقوب و عمرو را در خاطر داشتند و از استيلاى بيگانگان بر مملكت خود افسرده بودند هر وقت فرصتى مىيافتند بر گماشتگان خارجى مىشوريدند
--> ( 1 ) - اين همان ابو صالح است كه از سال 290 تا 296 از طرف اسماعيل حكومت رى را در عهده داشت و با محمد بن زكرياى رازى معاصر و معاشر بوده ( رجوع كنيد بصفحهء 119 از همين كتاب ) .